چای بدون قند

هوالحق

دوستی کردن با بعضی ها ذاتا سخته! نه، ذاتا دردناکه. بیشتر وقتا خیلی هم دوستشون داریم ولی دردناکه که دوست هستیم، دردمون میاد وقتی باهاشون صحبت می کنیم. اشکمون در میاد وقتی به این فکر می کنیم که حالا باید باهاش حرف بزنم! زجر می کشیم از نگران شدن براشون. خسته ایم از دلتنگ شدن براشون. و خوب یا به دلایل خاصی یعنی به خاطر اتفاقاتی که در سیر دوستی افتاده، زخمی وجود داره که در ارتباط برقرار کردن با اون دوست، زخم سر باز می کنه و درد میگیره؛ یا اینکه اصلا جنس آدمش اینطوریه که آدم دردش می گیره باهاش رفاقت کنه. حقیقت تلخ اینه که من از این دوستا زیاد دارم!

این دوستی ها رو مثل چای خوب دم کشیده ی غیر قند پهلو، تلخ باید سرکشید…

 

اما فراموش می کنند!

هوالحق

 

سوال مرسوم در خوابگاه:

“میشه بغلت کنم؟”

 

———-

پ.ن. عکس:صحنه ای از “ماهی ها عاشق می شوند

” و “

هوالحق

هفته ی پیش همین روزا بود که بارون می اومد،با سوت و آهنگ و زیر لب همش می خوندم که :

بارون بارونه، ز ِمینا تر میشه / گلنسا جونم کارا بهتر میشه…

از فردای اون روز نه تنها چیزی بهتر نشد، که به طرز عجیب غریبی خیلی چیزا بدتر شد!

امروز باز بارون اومد، یه کسی تو کلاس زد زیر آواز که

بارون بارونه، ز ِمینا تر میشه / گلنسا جونم کارا بهتر میشه

یاد هفته ی پیش افتادم که تا برسم خوابگاه با امید و حال خوب اینو پیش خودم تکرار می کردم و به هرکسی می رسیدم می گفتم کارا بهتر میشه و چی شد!

هفته ی طلایی(!) تموم شد و امروز بالاخره یه خبر خوش شنیدم -بدون در نظر گرفتن موارد ناگفتنی-  خوشحالم.

ای همه ی مردان خوبی که بعد از یک گفتگوی طولانی دم در بهداشت باهاتون خداحافظی کردم، شما جزء معدود آدمایی هستین که شاید هیچ وقت از یادم نرید!

اینم  بارون بارونه…

تقدیم به “م و س”، “ف و ی” ، “ف و ص” ، “ص و ف” ،”م و ف”، “م و ن” ،” آ و س” و س و ف

در باب سرخوشی!

هوالحق

یک پست بلند اینجا نوشته شده بود که در یک سانسور خود خواسته ی عمدی ِ نه چندان ناراحت کننده ی با دلایل نه چندان محکم پاک شد و فقط (فقط یعنی حتی عنوان پست هم تغییر کرد) همین پی ِ پی نوشت باقی ماند:

پ.پ.ن. به نظر میرسه کسی که برام مهمه اینا رو بخونه، حتی لایقش نیس!

 

Taste the life

I think we can’t go around, measuring our goodness by what we don’t do. by what we deny ourselves, what we resist, and who we exclude.
I think we’ve got to measure goodness by what we embrace,what we create and who we include

-Chocolat-

Dance the life

If you tangled up, just tango on

- Scent of a Woman -

نود و یک گویا!

هوالحق

و نود هم گذشت…

نودی که همین دیروز پریروز رسیده بود، نودی که بعد از ۸۹ ِ نه چندان خوب، پر از امید بود.

نودی که بهترین خاطره ی سال قبلش را خاطره ی بد همیشه م کرد.

نودی که بهارش بدترین بهاری که دیده بودم، تابستانش خسته کننده اما کمی امیدوار کننده، پاییزش  سخت و بی انرژی، زمستانش هم از بدترین زمستانهایی که دیده بودم، بود.

نودی که فقط درش به طرز تکرار شونده ای با دوستانم تا در علوم دانشگاه قدم می زدم تا با دوستی ای که تا اون موقع داشتیم خداحافظی کنیم و نوع دیگه اش رو بسازیم!

نودی که درش هروز آدمهایی رو می دیدم که از ته دل دوستشون داشتم اما چه فایده، هرکس به دلیلی ازم دور بود. دور تر از اینکه دوست داشتن من برای دوستیمون کفایت کنه.

نودی که درش یکهو مورد اعتماد دوست هایی قرار گرفتم که بعید می دونستم روزی بهم اعتماد کنن و شنونده قرارم بدن. اتفاقی که ترجیح می دم در موردش بیش از این نگم!

نودی که درش عذاب بود که تمومی نداشت و همه ی امید و نوید هام رو به باد داد.

نودی که درست مثل وقتی که یه پادرد خاصی نشونم می داد که دارم قد می کشم،درد هام از جنسی بود که می فهمیدم بزرگ شدن رو، حس می کردم.

فقط این آخرین روزای نود بود که نمی دونم از سر عذاب وجدان، از سر خوب بودن، از سر خستگی، از سر خاطره بازی، از سر چی بود که کمی تخم مرغ رنگ کردن و آینه ساختن آرومم کرد. شادم کرد.

گذشت آره، نود و یک میاد و من نه برنامه ریزی دارم نه هیچ چیز دیگه، فقط امیدوارم سال بعد این موقع در حال نوشتن یه پست خوشحال باشم…

نود و یک اگر دوست داشتید مبارک!

Done

هوالحق

تو خوب بلدی بغض منو به اشک تبدیل کنی، چه وقتی “پری‌ی‌ی‌یش پری‌ی‌ی‌یش پریشان” می کردی، چه امروز که سه تار می زدی…

ازت ممنونم که بودی!

من خوبم

هوالحق

+گاهی آدم می خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه
ـ خب؟
+ اونوقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چی میشه؟
- خب میره سراغ یه نفر دیگه
+ اگه نشد؟
ـ اونقد میگرده تا پیدا کنه
+ راهای دیگه هم هست
ـ مثلا؟
+ مثلا از خودش می پرسه من چرا باید یه نفرو احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ اصلا خودم با خودم می تونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودمو راحت تر بفهمم. اگه کسی به اینجا برسه دیگه نه میگرده،نه انتظار میکشه .غیر از اینه؟ *

.

من خوبم. لطفا حرفمو جوری باور کنین که خودمم باورم بشه!

—–

*شبهای روشن

کالانکوا

هوالحق

اهلیم کن، اهلیم شو. الان بهترین وقته گل خوبم.

————–

پ.ن. نمیشه حرفتو گوش نکرد!

خوشحالم

هوالحق

اینکه بتونم ادبیات محبوب خودم و مقدار صداقتی که دوست دارم رو در رابطه با دوست هام داشته باشم.
در یه حد خوبی کسی رو بفهمم یا در حد بهتری کسی بفهمتم. خلاصه اینکه ایده هامو در مورد دوستی پیاده کنم، با توجه به اینکه معمولا جنبه ی صداقت مذکور و درک ادبیات مذکور رو پیدا نمی کردم و حالا پیدا شده؛ باعث میشه قویا اعلام کنم کنم:

خوشحالم : )

حسن!

هوالحق

هرکسی البته حسن را یادش نیست.به جز ما خیالباف های رتبه تک رقمی که یک عروسک سبز را بالای تخته ی نو می گذاشتیم، تخته را امضا می کردیم و عکس می گرفتیم.برای شعر نوشتن روی تخته جا می گرفتیم.توی کلاس می زدیم زیر آواز.توی مدرسه می ماندیم که مبادا زلزله بشود و ما بیرون باشیم،معلمها داخل! یک وقتهایی هم حرفمان می شد. خب می شود با خیلیهای دیگر هم می شود…

از حسن می گفتم، هرکسی حسن را یادش نیست که اوایل کلاهی داشت. کوچک بود و فوقش دوستانی داشت که با هم نهاد جمله های ما بودند. بعد ها بزرگتر شد. به گمانم دبیرستان هم رفت. سریعتر از ما قد می کشید. شخصیت محبوب ما بود و حتی شایعاتی پشت سرش بود!

بعد ها سرش شلوغ شد و کمتر توی کلاس ما حضور داشت. پرسیدیم و خالقش گفت که به نظرش حسن رفته دانشگاه. بعد یادم هست که ازدواج هم کرد.بعد برگشته بود و دوباره برای ما جمله می ساخت.

آن سالها گذشت و ما بی خداحافظی حسن را پشت سر گذاشتیم.خالقش را هم. دیروز دیدیمش، خالق مهربانش را. گرچه گله مند بود، سرشار بود از محبتی که معمولا پنهان می کرد.

امروز در کلاس دیگری حسن را دیدم. در زبان شناسی صاحب نظر شده بود!

———–

پ.ن. بخش بزرگی از دلتنگیم رفع شد.

از هوش می…

دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی

دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی

دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی

دلتنگی دلتنگی دلتنگی

دلتنگی دلتنگی

دلتنگی

 

نمی سوزد

هوالحق

سرم پره از حرفاییه که تکرار میشن، طنین دارن…

 

- سنگ بر دوش می کشم، سنگ الفاظ، سنگ قوافی را…

- با اینکه کف دستم عرق می کنه از گفتنش، ولی عاشقت شدم

- بابام یه جمله بش گفت: آدم تو شهر بزرگ، بزرگ میشه، تو شهر کوچیک، کوچیک

-شما چرا همیشه ناراحتی انقد؟

- خلاصه که هرکی حق انتخاب داره، خطر حتما هس، هرکی بخواد میتونه جدا شه

- تو که کلا تجدید نظر کن، یعنی چی تا ملت آگاه نشن، فایده نداره؟

- دیگه خوددانی، اگه انتقالی نگیری، من که پول اتوبوس رفتنتم نمی دم

- پریش… پریییییشا… پریشاااان….

- یه جوری در می آوردم دیگه، واسه جایی می نوشتم

- نه اینجوری که شما میگین نیس بخدا، چرا فک می کنین هر مهندسی سخت تر از فیزیکه؟

- حالا دیگه اثر انگشتم می مونه رو دستت همیشه

- مطلب بنویس واسه نشریه

- وقتی بعد از یه هفته تو تبریز میام اینجا، صبحا با خواب صدای مامان پا میشم

- مامان من یه داداش دارم

- بچه ها این دفعه مطالب یه خورده مشکل دار شد، کاش مدیر بذاره چاپ بشه

- ببینید من یه عقیده ای دارم، و به نظر خودم عقیدم درسته، پس عقیدم درسته

- وقتی بریدی، دیگه بریدی

- مرا ببوس، برای آخرین بار،تو را خدا نگهدار، که می روم به سوی سرنوشت…

- بخدا رفتم طبقه سوم، اونجا رو دیدم که جرئت حقیقت بازی کردیم گفتم می ارزه آخه؟

- فک نکن چار تا فک و فامیل داری بهت نمره اینا میدیما

- شما گروه خونیت چیه؟ اخه شخصیت جالبی داری

- اگه اونجور خطابم نکرده بودی، شاید دیگه نمی خواستم دوباره باهات حرف بزنم

- من اون موقع مست شده بودم، متوجه نبودم، بعد یهو دیدم خودم نیستم

- چون تو موهات بیرونه

- ببین داره دروغ میگه، توئم شاهدی دیگه، داره دروغ میگه که حالش خوبه

- ببین دارم میگم، این حرفا بو میده، فردا صدای آهنگمونم سوژه می کنن، یه جوری دارن می پان ما رو

- بیا و ثابت کن که میشه فقط برادر بود، تروخدا نشونم بده که میشه

- دستتو بده من، میگم دستتو بده به من، میافتی

- فردا صب، حلیم؟

- راستش نه مشکل مالی نیس، فقط دلم می خواد که کار کنم، که کار کرده باشم

- آره همونجایی که هستی بمون، تکونم نخور،میخوای بیای تبریز که چی؟

- از عصبانیت دیشب دو تا سیتالوپرام ۲۰ خوردم، حالا سگ لزره گرفتم

- خیلی می ترسم از اینکه اینجوری تنها تنها داره میره

 

سرزنشم نکن، ننوشتنم از بی دردی نیس، از زیادیشه.

خاموش، خود منم، مطلب از این قرار است، چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال، در سینه ام، در تنم

هلیا!

هوالحق

هلیا…

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه ای بیافرینم

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم - کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم

آن لحظه که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه،رطوبتی سحرگاهی داشت

آن لحظه که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی فروتن چایخانه های گرم، در گذرگاه شب

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه ی نظارت سر سختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم

من برای گریستن نبود که خواندم

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم

باور کن…  *

————

* نادر ابراهیمی – بار دیگر شهری که دوست می داشتم

پ.ن. دوست داشتن حقیقت است، آنچه رویاست عشق است…

امروز

هوالحق

باید خوشبین بود، روز تولد آدم بدتر ازینم می تونه باشه!

همین پشت…

هوالحق

اینجا توی خوابگاه، دختری رو میشناسم که به نظر هم اتاقی هاش از اون دختر هاست که هر اتفاقی بیافته محکمه، گریه هم نمی کنه! این همون دختریه که بعد از ظهرها توی حیاط پشتی می بینمش که بلند بلند گریه می کنه، که به گمونم عاشقه.

سفره ی بی سبزه

هوالحق

رویهم رفته سال خوبی نبود، خوب شروع نشد و چندان خوب ادامه پیدا نکرد و اتفاقات خوب اونقدر سرکوب شد که شیرینی هاش همه تلخ شد. گرچه پر از هیجان و اتفاقات نو و دوستای خیلی خوب بود.گرچه شروع دوم زندگی بود. گرچه شش ماه دومش مثل یه فیلم موزیکال روی دور تند بود. البته خیلی تند. و هرچند پایانش، آخرین روز سال عجیب و شیرین، خاص و شاید از بهترین روزای عمرم شد. اما روی هم رفته خوب نبود. به همه ی عقایدم، یقین ها و ایمان هام شک کردم. هیچ وقت اینقدر خبر مرگ (اونم مرگ آدمای تقریبا نزدیک) تو یکسال نداشتم. اینقدر رو پای خودم سختی نکشیدم و اینقدر اضطراب اولین بارها رو نداشتم. بگذریم، گذشت هرچند سخت گذشت.

امسال با نادیده گرفت همه ی بدیهای پیش اومده و پیش رو مثل هر سال نوی دیگه به انتظار اتفاقات بهتری هستم.

.

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه ی عشق تر است

سال نو د مبارک

به زبان من

هوالحق

من تعریف مردم این شهر را از «دوست» نمی فهمم،اما آنچه می خواهم «یولداش*» است!

* ‘یول داش’  معادل ترکی دوست است به معنی  ‘هم راه’

چایی

هوالحق

- بدون قند تلخه آخه!

+مث زندگی

-در گروه فیزیک-

؟

هوالحق

در این شهر بی ستاره‌؛ طهران

شب ها به چه دل خوش کنم؛

چشمک های میلاد؟

چه می شود مرا؟

هوالحق

گمون می کنم همه چی شبیه خوابای طولانی بعد از ظهر تابستونه قبل از اومدن نتایج! یا نه شبیه خوابای تکراری چمدون بستن و رفتنی که دوسال بود می دیدم.چیزهایی قبل از این دوماه بود که دیگه نیست، چیزایی مثل وجود کسی که بشه براش ساعتها حرف زد. چیزایی مثل اشکهایی که به راحتی بریزن و آدم رو آروم کنن. مثل شب بیداری های پر از بحث پای کامپیوتر، توانایی بی وقفه کتاب خوندن، درجریان روابط آدما بودن، این یکی چیزی بود که مطلقا به فراموشی سپردم.

ولی اتفاقات روزای اخیر مثل یه صدای گوشخراش بیدار کننده بود. اون اتفاق ناگهانی ناخوشایند، اون حس ناخوشایند اضطراب زا، گفتگوی تلخ، لحن تحقیر آمیز،خبرغیرمنتظره،‌ دلداری ناموفق و … . همه چی داره نشونم میده وقتی چیزی خوب پیش بره شبیه خوابه و فقط اتفاقای ناگهانی و سنگین پایانش می دن.

بین آدمای غریبه ای زندگی می کنم که دارم بهشون عادت می کنم. همه چی داره نشونم میده باید به تنهایی عمیقی عادت کنم که کسی توش نیست که از چهرت همه چیزو بفهمه.نه حتی کسی که بشه باهاش دردهارو زمزمه کرد. کسی که معنی چیزی نگفتن آدم رو هم بفهمه. چشمش یه آسمون عمیق باشه. وقت اضطراب وجودش عین آرامش باشه.دستای گرمش سردی ها رو از یاد ببره.

گمونم باید فقط دل خوش کنم به هر خاطره ای که روی شعرا و آهنگا ثبت شد سالای پیش، به سوی تو و یه شب مهتاب و ای کاروان و یک نفر بر پنجره ام… و… با خاطره ها شاید تنهایی کمی قابل تحمل تر باشه!

از جنس دیگر

هوالحق

حکایت تلخیست حکایت وابستگی!

حکایت, آنجا آغاز شد که دست روی دست دوست یازده ساله ام گذاشتم که با همیم؛ هرجا برویم, یکسال هم طول نکشید که اولین اشتباه وابستگی به بار نشست, با هم نماندیم.

مقطع بعدی یادم بود اشتباه نکنم, اما دلیل نشد که دیگران هم اشتباه نکنند, وابسته نشوند, دوستی که انتخابش نکرده بودم اشتباه کرد, چه دردی کشیدم از آن سه سال, مثل به دام افتاده ی تار عنکبوتی بودم که وابستگی کور دیگری اجازه ام نمی داد همدلی پیدا کنم برای خودم؛ که “نه” گفتن نیاموخته بودم!

مقطع آخر,سال دوم دوستی آغاز شد, بدون اشتباه, دوستی عمیق بود, سرجای خود ماند. دورتر رفتم و به دوستان جدیدی پیوستم و نمی دانستم در آغاز یک اشتباهم تا اینکه یکیشان حرف از رفتن زد, که گرچه او شوخی کرده بود؛ حرفها توی گوشم خوانده بود, تازه فهمیدم دومین اشتباه هم رخ داده, فهمیدم وابستگی چقدر پنهان و عمیق و بی سر و صداست. و درآن روزها که دوباره اشتباه نکردن می آموختم درمیان اشتباه سومی بودم! از جنس دیگری بوده لابد که نفهمیده بودمش.

اشتباه سوم همانی بود که همین اواخر فهمیدمش, فهمیدم و آنچه از دستم برآمده بود, ویران کردن بود, به فکر از نو ساختن نبودم, در فکر ویران بودم که همه چیز به دیوار پوسیده و گرد گرفته , و تار بسته ای می ماند و بی فکر؛ همه کوبیدم, کندم, آنوقت میان آوار نشستم و گریستم, بغض های پاره نشدنی وساعتهای زجر آور بیهوده صبر کردن و تمرین وابسته نبودن.

به خودم که آمدم, بیشتر که فهمیدم؛ دوام آن بوی نا و آن همه دیوار فرو ریخته نداشتم. این بود که فراخواندم, با آرامش, پوسیده ها دور ریختیم, آب و جارو کردیم, فرش پهن کردین, تابلو ها روی دیوار آویختیم, حواسمان بود اما تابلو ها روی دیوار جا نیاندازند, رنگ ماندن نگیرند, حواسمان بود اینبار هیچ چیز بوی عادت, انتظار, وابستگی نگیرد, حواسم هست اینبار, حواسمان باشد اینبار!

کوچیکم هنوز…

هوالحق

مهسا کوچولو, با اون صورت گرد تپل که موهای لَخت سیاهش گرد میشد دور صورتش و چتریاشو میریخت رو پیشونیش, با اون کاپشن سبز که تو جیباش پر چوب بود, با اون ظرف بستی “وحید من” , همون مهسا که هرکی بهش میرسید میگفت حرفاتو جمع کردی؟ همون که زیاد سوال می کرد همشم میشنید که بزرگ بشه می فهمه,همون که همیشه کله پا می نشست و با خودش حرف می زد و الکی شعر میساخت, همون که نه اشتها داشت نه خوابش می برد همون, همون مهسا بزرگ شد, دانشجو شد,دانشجوی فیزیک شهید بهشتی که شاید جواب سوالاشو بگیره و راهش به آسمون باز بشه!

پست یکصدم

الهی، تویی که

به دیوار رگهایم می کوبی

که یادم نرود

هر لحظه بودنت را…

و نحن اقرب الیه ، من حبل الورید

.

………………زمزمه های کودکی………………..

تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی…

خدایا از چرخِ فلکم نندازی…

.

.

.