پست یکصدم

الهی، تویی که

به دیوار رگهایم می کوبی

که یادم نرود

هر لحظه بودنت را…

و نحن اقرب الیه ، من حبل الورید

.

………………زمزمه های کودکی………………..

تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی…

خدایا از چرخِ فلکم نندازی…

.

.

.

من زهر تنهایی چشان…

هوالحق

.

Image054

مدرسه بود اما، آجر به آجر پسم زد؛ هیچ آجری، تخته ای ، صندلی یا دری،  نبود که بلند داد بزنه:  دلم برای تو،‌زجر هات، خستگیات، خرمالوهات، بلند جیغ زدن ها و پچ پچ هات، اشک ها و بغض هات، شوخیای سر کلاس و توی ورقه هات، سوالای تموم نشدنی، حرفای نگفتنی، جمله ها و  فضا زمان خمیده های روی تخته سیات، ایده هات، قهر و دعواهات، نگاه ها رو سِیر کردن هات، “اولین بار” هات، تنگ شده.

هیچ کس دلتنگ نشد برا منی که دوازده سال همه با عشق درس خوندم، که برای تک تک روزهای مدرسه مشتاق بودم.برای منی که هیچ وقت اونقدرا شاگرد بدی نبودم، منی که اینقدر دلتنگ همه خاطرات مدرسه میشم. نشد. نشد.

شاید اگه بعد از هفت سال هزینه، نتیجه ی بهتری بودم، بیشتر دوست داشته می شدم،‌دروغین بود اما، و من دیگه هرگز دوست داشتن دروغینی رو باور نمی کنم… هرگز…

و من باز عشقم رو میدم به جای اون همه پس زده شدن، اونم با صدای تنها دبیری که به جبران همه چیز گفت:  ” چه عیبی داره، کی میدونه راه کجاس، کی میدونه آخرش چیه؟ بعدا چی میشه؟ ، کی گفته تنها راه همینه؟  اون کاری رو بکن که دوس داری…”

صدای تنها دبیری که تلاقی نگاه هامون گاه باعث سکوت کلاس بود…    :  ای ساربان

.

………………………زمزمه های کودکی.…………………………….

عمو زنجیر باف؟ بعله؟ زنجیر منو بافتی؟ بعله! پشت کوه انداختی؟ بعله!

بیله بیلمیه هنوز دا اورگیم ده بیر ایتیک وار…*

هوالحق

پنج سالم بیشتر نبود، بار اول و آخری که بغض پدرم را دیدم. و صدای لرزان و چشمهای سرخش حک شد توی ذهنم. وقتی توی تلفون به مادرم میگفت: “  دا تحملوم یوخدی، ایندی یولا دوشروخ**  “.

و به راه که افتادیم، نیمه های شب تهران بودیم، خانه ی بابابزرگ بود، با همیشه اما فرق داشت. زنهای زیادی که همه خواب بودند. و کسی کم بود انگار. کسی شبیه بابابزرگی که توی ایوان زیر پشه بند خواب باشد…

و صبحی آمد که با همه ی صبح های آن خانه فرق داشت. نه بوی یاس می داد. نه صدای بغ بغو. به خاطرم ماند همه رفتند و تنها کسی که نبردند من بودم و زنی که پیشم ماند. تا گذشت و همه برگشتند و من تنها شنیدم که: “بابابزرگ توی پارچه ی سفیدی بود”

-  باقی آنچه به خاطر دارم ۱۳ سالیست که بدون بابابزرگ و قندانهایش گذشت.

-  ۲۰  امرداد است…

- وقتی رفتن کسی را نفهمیده باشی، باور هم نمی کنی-

…………

*دانسته ندانسته گمشده ای در دل دارم هنوز…

**دیگه تحمل ندارم، الان راه می افتیم

سرگذشت

هوالحق

این منم!

سوم ابتدایی: دخترک عاشق شخصیت فضانورد برزوی زیر آسمان شهر می شود و تصمیم می گیرد اولین زن فضانورد ایرانی بشود.

سوم راهنمایی: انوشه انصاری اولین زن فضانورد ایرانی به فضا می رود.

اول دبیرستان: دخترک تصمیم می گیرد طلای فیزیک بشود و برود زنجان فیزیک بخواند یکسره!

دوم دبیرستان: دخترک در حال انتشار نشریه ی طنز است.

سوم دبیرستان: دخترک یادش می آید می خواست طلای فیزیک بشود،معلمش هم کلی تشویق می کند، تلاش می کند، قبول می شود، با قبول شده ها آشنا می شود، افسرده می شود، تلاش نمی کند، قبول نمی شود، دیگر تلاش نمی کند.

پیش دانشگاهی: دخترک همچنان تلاش نمی کند، چون از خاطر برده می خواست چه کاره بشود وقتی به خاطر می آورد تصمیم می گیرد به رسم خونی و خانوادگی(!) فیزیک بخواند بلکه دومین زن فضانورد ایرانی بشود!

انتخاب رشته : دختر گیج گیج است و می اندیشد، چه بخواند که روزی، شاید؛ گذرش به آسمانها بیافتد.

.

…………….زمزمه های کودکی………………

رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمی رسیدیم،تو راه بودیم، خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم…

از راه دور

هوالحق

تو ندیدی شادی مرا وقتی به پایان بردی راهی را که آغاز کرده بودیم، من اما همان آغاز از دستش دادم و ندانستی که حسرتش را هم نخوردم و جای حسرت به تو اعتماد کردم که به پایانش می بری، که بردی.

تلاش تو طلا بود،
برنز هم مبارکت…

وقت گل نی

هوالحق

طرح دوم

میگن پرنده ای رو که دوست داری رهاش کن، اگه دوستت داشته باشه خودش برمی گرده!

پ.ن. پیشتر هم گفته بودم.

…………….زمزمه های کودکی……………….

مهسا خانوم قندی، اسبتو کجا می بندی؟، زیر درخت نرگس طاقت نداره هرگز…

بوها و خاطره ها

هوالحق

کاش می شد بو ها و مزه های خاطره دار را هم منتشر کرد.
بوی مادر مثلا. که یک راست می بردم خانه ی قدیمی، در سبز، صدای بغ بغوی دم صبح، بوی یاس سفید و در کوچک خانه، اتاق جلویی که وقتی پنجره ی بزرگش باز می شد حس می کردی همه ی نور آفتاب یک جا می ریزد توی خانه، اتاق پشتی ِ همیشه تاریک و چرخ خیاطی و کمد های پر از راز و کیسه ی مخملی زرشکی قرآن ، زیر طاقچه ای سبز رنگ و من که جا نمی شدم آن تو!
بوی چای تلخ و تند، بوی کیک تخم مرغی یخ زده، که از توی فریزر مادر هرازگاهی در می آمد و با آن چای تلخ و گرم چه می چسبید.
مزه نان قندی که فقط نان قندی نازک و شیرین تهران بود، باز کابینت سبز مادر که باید آهسته، مادر آنجا نباشد تکه تکه، قرچ قرچ می کندی و می خوردی.
گاهی هیچ بویی نداشتن هم خودش خاطره است، می شود اتاق دایی فیروز و جا سیگاری کُره اش که تا آنجا بود حظ می کردی که بچرخانیش و بازیش بدهی، وقتی آمد توی قفسه و عادی شد واسترسی نبود از سر رسیدن مادر لذت نداشت. بویی نداشتن مثل کتابخانه ی بابابزرگ می شود که جرئت نمی کردی دست بزنی که مبادا مادر بفهمد و…
و بوی نان و آتش که فقط می شود بوی تنور آبا، آن موقع که تنور بیشتر به پا بود.
و همه از اینجا شروع شد که بوی پلو دودی نذری همسایه پیچیده بود توی خانه و می بَردم خانه ی عمه، و اتاق که از سر بیکاری برای هزارمین بار کتاب داستانهای ورق ورق شده ی نسیم را می خواندم و برای هزارمین بار صفحه ی پاره شده ی “دوستی خاله خرسه” را حدس می زدم!

انسانیم و شرقی و ایرانی و خاطرات مشترک…

* “مادر” و “آبا” ، مادربزرگام هستن.

……………………..زمزمه های کودکی………………………

دست به دست دختران زیبا، مـــــیشکنیم ما دست پادشاه را، لااااااای لا لای ،لای، لالا، لالا، لای لای…

این نیز گذشت!

هوالحق

.

- از کرامات شیخ ما چه عجب؟

- هیچی رفت تو اون همه سر و صدا کنکور داد!

.

پ.ن.تخففوا، تفلحوا…

هاردا گالمیسان…

هوالحق

بهار خانه ی شهری ما

بهار توی حیاط خانه ی ما اینطور آمد، توی دل ما اما، فقط خدا دید که چطور آمد و چطور رفت…

.

پ.ن.ایلک باهار گلدی

عاشقانه ی آرام

هوالحق
هدیه

- من آدم خوشبختیم نه واسه هدیه های خوبی که دارم، واسه خواهر و برادر و دوستای محشری که دارم!

…………………

پ.ن.با شرمندگی سه هدیه ی عزیز به خاطر در دسترس نبودن جا افتادن.

پ.ن.برای اعترافات نکرده یا در گوشی کرده ی  پست قبل هم ممنونم.

این ۱۸ سالگی که گفته اند…

هوالحق

.

چه اسفند ها… آه!

چه اسفند ها دود کردیم!

برای تو ای روز اردی بهشتی

که گفتند این روز ها می رسی از همین راه!

-قیصر امین پور-

.

- ازتون می خوام به عنوان هدیه هر احدی که اینجا رو خوند یه اعتراف بکنه، یه اعتراف صادقانه، جسورانه، شجاعانه! در رابطه با من.مثل چیزی که به هر دلیلی هرگز بهم نگفتین. (کم کمش دیگه آخرین بد و بیراهی که تو دلت بهم گفتی.هوم؟)

.
۱۳ اعتراف من به مناسبت ۱۸ سالگی> صفحه ی دوم

شازده کوچولو -۲-

هوالحق

.

کوچولو گفت: دلم می خواد دبیر ادبیاتمو محکم بغل کنم و با قد کوتاهم تو بغل بزرگش حسابی گریه کنم.

بزرگتر جلوی بغضش رو گرفت تا  جدی به نظر برسه؛ بی اعتنا  گفت: خجالت بکش دختر!

کوچولو گفت:  چرا؟ مگه نمیگن معلم محرمه؟

بزرگتر جواب نداد.

04c

.

کوچولو با خودش گفت: راستی راستی این آدم بزرگا چقــــــــــــدر عجیبن!

و او کلمه بود…

هوالحق

بهترین خاطراتم را، بهترین آموزگارانم رقم زدند…

.
یه لبخند، یه احسنت، یه نگاه آشنا، یه نگاه تحسین، یه کلام شیرین، یه “گلین گولاغ آساخ” ، یه “بچه ها یه سوال دارم، سوال، سوال” ، یه “خوب بود، خوب نوشتی” ، یه…

.
آموزگار برای من، تداعی تقدس است.گرچه استثنا، استثناست.

و شیرین ترین لحظاتم هست آن وقت که بعد از مدتها دورادور ارادتمند استاد بودن، لحظه ی آشناییِِِِِِ ِ او فرارسید، لحظه ی لبخند!

.

امروزم که نه، همه روزم تقدیم تو…

ارمغان

هوالحق

امروز این سرما رو یه مخلوق عزیز سوغاتی آورده. چه بهشت خنکی…

تولد یه داداش خوووووب مبارک!

شازده کوچولو -۱-

هوالحق

.

کوچولو پرسید: پیامبر زن بود یا مرد؟

بزرگتر خندشو قایم کرد تا به نظر جدی برسه؛ عصبی گفت: یعنی تو نمی دونی که مرد بود؟!

کوچولو گفت: پس چرا میگین  “پیامبر اکرم” ؟!

بزرگتر جواب نداد.

.the_little_prince_046

کوچولو با خودش گفت: راستی راستی این آدم بزرگا چقــــــــــــدر عجیبن!

سیزدِبدَر

هوالحق

دلتنگ

از ماهی های توی تُنگِ تَنگ دلتنگ تر و

از سبزه ی سیزدِ بدر هم گره خورده ترم…

…………

این سیزده ؛  بدَر  می شود؟

مرجع