از هوش می…
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی
دلتنگی
…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۴ دی ۹۰ | ۳ نظر »
| تبليغات | X |
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دلتنگی دلتنگی
دلتنگی
…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۴ دی ۹۰ | ۳ نظر »
هوالحق
سرم پره از حرفاییه که تکرار میشن، طنین دارن…
- سنگ بر دوش می کشم، سنگ الفاظ، سنگ قوافی را…
- با اینکه کف دستم عرق می کنه از گفتنش، ولی عاشقت شدم
- بابام یه جمله بش گفت: آدم تو شهر بزرگ، بزرگ میشه، تو شهر کوچیک، کوچیک
-شما چرا همیشه ناراحتی انقد؟
- خلاصه که هرکی حق انتخاب داره، خطر حتما هس، هرکی بخواد میتونه جدا شه
- تو که کلا تجدید نظر کن، یعنی چی تا ملت آگاه نشن، فایده نداره؟
- دیگه خوددانی، اگه انتقالی نگیری، من که پول اتوبوس رفتنتم نمی دم
- پریش… پریییییشا… پریشاااان….
- یه جوری در می آوردم دیگه، واسه جایی می نوشتم
- نه اینجوری که شما میگین نیس بخدا، چرا فک می کنین هر مهندسی سخت تر از فیزیکه؟
- حالا دیگه اثر انگشتم می مونه رو دستت همیشه
- مطلب بنویس واسه نشریه
- وقتی بعد از یه هفته تو تبریز میام اینجا، صبحا با خواب صدای مامان پا میشم
- مامان من یه داداش دارم
- بچه ها این دفعه مطالب یه خورده مشکل دار شد، کاش مدیر بذاره چاپ بشه
- ببینید من یه عقیده ای دارم، و به نظر خودم عقیدم درسته، پس عقیدم درسته
- وقتی بریدی، دیگه بریدی
- مرا ببوس، برای آخرین بار،تو را خدا نگهدار، که می روم به سوی سرنوشت…
- بخدا رفتم طبقه سوم، اونجا رو دیدم که جرئت حقیقت بازی کردیم گفتم می ارزه آخه؟
- فک نکن چار تا فک و فامیل داری بهت نمره اینا میدیما
- شما گروه خونیت چیه؟ اخه شخصیت جالبی داری
- اگه اونجور خطابم نکرده بودی، شاید دیگه نمی خواستم دوباره باهات حرف بزنم
- من اون موقع مست شده بودم، متوجه نبودم، بعد یهو دیدم خودم نیستم
- چون تو موهات بیرونه
- ببین داره دروغ میگه، توئم شاهدی دیگه، داره دروغ میگه که حالش خوبه
- ببین دارم میگم، این حرفا بو میده، فردا صدای آهنگمونم سوژه می کنن، یه جوری دارن می پان ما رو
- بیا و ثابت کن که میشه فقط برادر بود، تروخدا نشونم بده که میشه
- دستتو بده من، میگم دستتو بده به من، میافتی
- فردا صب، حلیم؟
- راستش نه مشکل مالی نیس، فقط دلم می خواد که کار کنم، که کار کرده باشم
- آره همونجایی که هستی بمون، تکونم نخور،میخوای بیای تبریز که چی؟
- از عصبانیت دیشب دو تا سیتالوپرام ۲۰ خوردم، حالا سگ لزره گرفتم
- خیلی می ترسم از اینکه اینجوری تنها تنها داره میره
سرزنشم نکن، ننوشتنم از بی دردی نیس، از زیادیشه.
خاموش، خود منم، مطلب از این قرار است، چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال، در سینه ام، در تنم
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۲ مهر ۹۰ | ۱۲ نظر »
هوالحق
هلیا…
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه ای بیافرینم
باور کن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم - کودکانه و ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
آن لحظه که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه،رطوبتی سحرگاهی داشت
آن لحظه که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید
لحظه ی رنگین زنان چای چین
لحظه ی فروتن چایخانه های گرم، در گذرگاه شب
لحظه ی دست باد بر گیسوان تو
لحظه ی نظارت سر سختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم
باور کن… *
————
* نادر ابراهیمی – بار دیگر شهری که دوست می داشتم
پ.ن. دوست داشتن حقیقت است، آنچه رویاست عشق است…
موضوعات: احساساتی شدنای من | تاریخ: ۳۰ مرداد ۹۰ | ۳ نظر »
هوالحق
باید خوشبین بود، روز تولد آدم بدتر ازینم می تونه باشه!
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۳۱ اردیبهشت ۹۰ | ۴ نظر »
هوالحق
اینجا توی خوابگاه، دختری رو میشناسم که به نظر هم اتاقی هاش از اون دختر هاست که هر اتفاقی بیافته محکمه، گریه هم نمی کنه! این همون دختریه که بعد از ظهرها توی حیاط پشتی می بینمش که بلند بلند گریه می کنه، که به گمونم عاشقه.
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۰ اردیبهشت ۹۰ | ۹ نظر »
هوالحق
رویهم رفته سال خوبی نبود، خوب شروع نشد و چندان خوب ادامه پیدا نکرد و اتفاقات خوب اونقدر سرکوب شد که شیرینی هاش همه تلخ شد. گرچه پر از هیجان و اتفاقات نو و دوستای خیلی خوب بود.گرچه شروع دوم زندگی بود. گرچه شش ماه دومش مثل یه فیلم موزیکال روی دور تند بود. البته خیلی تند. و هرچند پایانش، آخرین روز سال عجیب و شیرین، خاص و شاید از بهترین روزای عمرم شد. اما روی هم رفته خوب نبود. به همه ی عقایدم، یقین ها و ایمان هام شک کردم. هیچ وقت اینقدر خبر مرگ (اونم مرگ آدمای تقریبا نزدیک) تو یکسال نداشتم. اینقدر رو پای خودم سختی نکشیدم و اینقدر اضطراب اولین بارها رو نداشتم. بگذریم، گذشت هرچند سخت گذشت.
امسال با نادیده گرفت همه ی بدیهای پیش اومده و پیش رو مثل هر سال نوی دیگه به انتظار اتفاقات بهتری هستم.
.
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق تر است…
” سال نو د مبارک “
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۴ فروردین ۹۰ | ۵ نظر »
هوالحق
من تعریف مردم این شهر را از «دوست» نمی فهمم،اما آنچه می خواهم «یولداش*» است!
* ‘یول داش’ معادل ترکی دوست است به معنی ‘هم راه’
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۸ بهمن ۸۹ | ۵ نظر »
هوالحق
- بدون قند تلخه آخه!
+مث زندگی
-در گروه فیزیک-
موضوعات: تئوری بافی های دیگران | تاریخ: ۳ دی ۸۹ | ۶ نظر »
هوالحق
در این شهر بی ستاره؛ طهران
شب ها به چه دل خوش کنم؛
چشمک های میلاد؟
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۹ آذر ۸۹ | ۱۱ نظر »
هوالحق
گمون می کنم همه چی شبیه خوابای طولانی بعد از ظهر تابستونه قبل از اومدن نتایج! یا نه شبیه خوابای تکراری چمدون بستن و رفتنی که دوسال بود می دیدم.چیزهایی قبل از این دوماه بود که دیگه نیست، چیزایی مثل وجود کسی که بشه براش ساعتها حرف زد. چیزایی مثل اشکهایی که به راحتی بریزن و آدم رو آروم کنن. مثل شب بیداری های پر از بحث پای کامپیوتر، توانایی بی وقفه کتاب خوندن، درجریان روابط آدما بودن، این یکی چیزی بود که مطلقا به فراموشی سپردم.

ولی اتفاقات روزای اخیر مثل یه صدای گوشخراش بیدار کننده بود. اون اتفاق ناگهانی ناخوشایند، اون حس ناخوشایند اضطراب زا، گفتگوی تلخ، لحن تحقیر آمیز،خبرغیرمنتظره، دلداری ناموفق و … . همه چی داره نشونم میده وقتی چیزی خوب پیش بره شبیه خوابه و فقط اتفاقای ناگهانی و سنگین پایانش می دن.
بین آدمای غریبه ای زندگی می کنم که دارم بهشون عادت می کنم. همه چی داره نشونم میده باید به تنهایی عمیقی عادت کنم که کسی توش نیست که از چهرت همه چیزو بفهمه.نه حتی کسی که بشه باهاش دردهارو زمزمه کرد. کسی که معنی چیزی نگفتن آدم رو هم بفهمه. چشمش یه آسمون عمیق باشه. وقت اضطراب وجودش عین آرامش باشه.دستای گرمش سردی ها رو از یاد ببره.
گمونم باید فقط دل خوش کنم به هر خاطره ای که روی شعرا و آهنگا ثبت شد سالای پیش، به سوی تو و یه شب مهتاب و ای کاروان و یک نفر بر پنجره ام… و… با خاطره ها شاید تنهایی کمی قابل تحمل تر باشه!
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۷ آبان ۸۹ | ۷ نظر »
هوالحق
حکایت تلخیست حکایت وابستگی!
حکایت, آنجا آغاز شد که دست روی دست دوست یازده ساله ام گذاشتم که با همیم؛ هرجا برویم, یکسال هم طول نکشید که اولین اشتباه وابستگی به بار نشست, با هم نماندیم.
مقطع بعدی یادم بود اشتباه نکنم, اما دلیل نشد که دیگران هم اشتباه نکنند, وابسته نشوند, دوستی که انتخابش نکرده بودم اشتباه کرد, چه دردی کشیدم از آن سه سال, مثل به دام افتاده ی تار عنکبوتی بودم که وابستگی کور دیگری اجازه ام نمی داد همدلی پیدا کنم برای خودم؛ که “نه” گفتن نیاموخته بودم!
مقطع آخر,سال دوم دوستی آغاز شد, بدون اشتباه, دوستی عمیق بود, سرجای خود ماند. دورتر رفتم و به دوستان جدیدی پیوستم و نمی دانستم در آغاز یک اشتباهم تا اینکه یکیشان حرف از رفتن زد, که گرچه او شوخی کرده بود؛ حرفها توی گوشم خوانده بود, تازه فهمیدم دومین اشتباه هم رخ داده, فهمیدم وابستگی چقدر پنهان و عمیق و بی سر و صداست. و درآن روزها که دوباره اشتباه نکردن می آموختم درمیان اشتباه سومی بودم! از جنس دیگری بوده لابد که نفهمیده بودمش.
اشتباه سوم همانی بود که همین اواخر فهمیدمش, فهمیدم و آنچه از دستم برآمده بود, ویران کردن بود, به فکر از نو ساختن نبودم, در فکر ویران بودم که همه چیز به دیوار پوسیده و گرد گرفته , و تار بسته ای می ماند و بی فکر؛ همه کوبیدم, کندم, آنوقت میان آوار نشستم و گریستم, بغض های پاره نشدنی وساعتهای زجر آور بیهوده صبر کردن و تمرین وابسته نبودن.
به خودم که آمدم, بیشتر که فهمیدم؛ دوام آن بوی نا و آن همه دیوار فرو ریخته نداشتم. این بود که فراخواندم, با آرامش, پوسیده ها دور ریختیم, آب و جارو کردیم, فرش پهن کردین, تابلو ها روی دیوار آویختیم, حواسمان بود اما تابلو ها روی دیوار جا نیاندازند, رنگ ماندن نگیرند, حواسمان بود اینبار هیچ چیز بوی عادت, انتظار, وابستگی نگیرد, حواسم هست اینبار, حواسمان باشد اینبار!
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۶ مهر ۸۹ | ۱۲ نظر »
هوالحق
مهسا کوچولو, با اون صورت گرد تپل که موهای لَخت سیاهش گرد میشد دور صورتش و چتریاشو میریخت رو پیشونیش, با اون کاپشن سبز که تو جیباش پر چوب بود, با اون ظرف بستی “وحید من” , همون مهسا که هرکی بهش میرسید میگفت حرفاتو جمع کردی؟ همون که زیاد سوال می کرد همشم میشنید که بزرگ بشه می فهمه,همون که همیشه کله پا می نشست و با خودش حرف می زد و الکی شعر میساخت, همون که نه اشتها داشت نه خوابش می برد همون, همون مهسا بزرگ شد, دانشجو شد,دانشجوی فیزیک شهید بهشتی که شاید جواب سوالاشو بگیره و راهش به آسمون باز بشه!
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۱ شهریور ۸۹ | ۱۴ نظر »
الهی، تویی که
به دیوار رگهایم می کوبی
که یادم نرود
هر لحظه بودنت را…
“ و نحن اقرب الیه ، من حبل الورید“
.
………………زمزمه های کودکی………………..
تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی…

خدایا از چرخِ فلکم نندازی…
.
.
.
موضوعات: احساساتی شدنای من | تاریخ: ۱۰ شهریور ۸۹ | ۵ نظر »
هوالحق
.
مدرسه بود اما، آجر به آجر پسم زد؛ هیچ آجری، تخته ای ، صندلی یا دری، نبود که بلند داد بزنه: دلم برای تو،زجر هات، خستگیات، خرمالوهات، بلند جیغ زدن ها و پچ پچ هات، اشک ها و بغض هات، شوخیای سر کلاس و توی ورقه هات، سوالای تموم نشدنی، حرفای نگفتنی، جمله ها و فضا زمان خمیده های روی تخته سیات، ایده هات، قهر و دعواهات، نگاه ها رو سِیر کردن هات، “اولین بار” هات، تنگ شده.
هیچ کس دلتنگ نشد برا منی که دوازده سال همه با عشق درس خوندم، که برای تک تک روزهای مدرسه مشتاق بودم.برای منی که هیچ وقت اونقدرا شاگرد بدی نبودم، منی که اینقدر دلتنگ همه خاطرات مدرسه میشم. نشد. نشد.
شاید اگه بعد از هفت سال هزینه، نتیجه ی بهتری بودم، بیشتر دوست داشته می شدم،دروغین بود اما، و من دیگه هرگز دوست داشتن دروغینی رو باور نمی کنم… هرگز…
و من باز عشقم رو میدم به جای اون همه پس زده شدن، اونم با صدای تنها دبیری که به جبران همه چیز گفت: ” چه عیبی داره، کی میدونه راه کجاس، کی میدونه آخرش چیه؟ بعدا چی میشه؟ ، کی گفته تنها راه همینه؟ اون کاری رو بکن که دوس داری…”
صدای تنها دبیری که تلاقی نگاه هامون گاه باعث سکوت کلاس بود… : ای ساربان
.
………………………زمزمه های کودکی.…………………………….
عمو زنجیر باف؟ بعله؟ زنجیر منو بافتی؟ بعله! پشت کوه انداختی؟ بعله!
موضوعات: احساساتی شدنای من | تاریخ: ۳۱ مرداد ۸۹ | ۵ نظر »
هوالحق
پنج سالم بیشتر نبود، بار اول و آخری که بغض پدرم را دیدم. و صدای لرزان و چشمهای سرخش حک شد توی ذهنم. وقتی توی تلفون به مادرم میگفت: “ دا تحملوم یوخدی، ایندی یولا دوشروخ** “.
و به راه که افتادیم، نیمه های شب تهران بودیم، خانه ی بابابزرگ بود، با همیشه اما فرق داشت. زنهای زیادی که همه خواب بودند. و کسی کم بود انگار. کسی شبیه بابابزرگی که توی ایوان زیر پشه بند خواب باشد…
و صبحی آمد که با همه ی صبح های آن خانه فرق داشت. نه بوی یاس می داد. نه صدای بغ بغو. به خاطرم ماند همه رفتند و تنها کسی که نبردند من بودم و زنی که پیشم ماند. تا گذشت و همه برگشتند و من تنها شنیدم که: “بابابزرگ توی پارچه ی سفیدی بود”
- باقی آنچه به خاطر دارم ۱۳ سالیست که بدون بابابزرگ و قندانهایش گذشت.
- ۲۰ امرداد است…
- وقتی رفتن کسی را نفهمیده باشی، باور هم نمی کنی-
…………
*دانسته ندانسته گمشده ای در دل دارم هنوز…
**دیگه تحمل ندارم، الان راه می افتیم
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۰ مرداد ۸۹ | ۴ نظر »
هوالحق
سوم ابتدایی: دخترک عاشق شخصیت فضانورد برزوی زیر آسمان شهر می شود و تصمیم می گیرد اولین زن فضانورد ایرانی بشود.
سوم راهنمایی: انوشه انصاری اولین زن فضانورد ایرانی به فضا می رود.
اول دبیرستان: دخترک تصمیم می گیرد طلای فیزیک بشود و برود زنجان فیزیک بخواند یکسره!
دوم دبیرستان: دخترک در حال انتشار نشریه ی طنز است.
سوم دبیرستان: دخترک یادش می آید می خواست طلای فیزیک بشود،معلمش هم کلی تشویق می کند، تلاش می کند، قبول می شود، با قبول شده ها آشنا می شود، افسرده می شود، تلاش نمی کند، قبول نمی شود، دیگر تلاش نمی کند.
پیش دانشگاهی: دخترک همچنان تلاش نمی کند، چون از خاطر برده می خواست چه کاره بشود وقتی به خاطر می آورد تصمیم می گیرد به رسم خونی و خانوادگی(!) فیزیک بخواند بلکه دومین زن فضانورد ایرانی بشود!
انتخاب رشته : دختر گیج گیج است و می اندیشد، چه بخواند که روزی، شاید؛ گذرش به آسمانها بیافتد.
.
…………….زمزمه های کودکی………………
رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمی رسیدیم،تو راه بودیم، خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم…
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۲ مرداد ۸۹ | ۶ نظر »
هوالحق
میگن پرنده ای رو که دوست داری رهاش کن، اگه دوستت داشته باشه خودش برمی گرده!
پ.ن. پیشتر هم گفته بودم.
…………….زمزمه های کودکی……………….
مهسا خانوم قندی، اسبتو کجا می بندی؟، زیر درخت نرگس طاقت نداره هرگز…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۳۱ تیر ۸۹ | ۴ نظر »
هوالحق
کاش می شد بو ها و مزه های خاطره دار را هم منتشر کرد.
بوی مادر مثلا. که یک راست می بردم خانه ی قدیمی، در سبز، صدای بغ بغوی دم صبح، بوی یاس سفید و در کوچک خانه، اتاق جلویی که وقتی پنجره ی بزرگش باز می شد حس می کردی همه ی نور آفتاب یک جا می ریزد توی خانه، اتاق پشتی ِ همیشه تاریک و چرخ خیاطی و کمد های پر از راز و کیسه ی مخملی زرشکی قرآن ، زیر طاقچه ای سبز رنگ و من که جا نمی شدم آن تو!
بوی چای تلخ و تند، بوی کیک تخم مرغی یخ زده، که از توی فریزر مادر هرازگاهی در می آمد و با آن چای تلخ و گرم چه می چسبید.
مزه نان قندی که فقط نان قندی نازک و شیرین تهران بود، باز کابینت سبز مادر که باید آهسته، مادر آنجا نباشد تکه تکه، قرچ قرچ می کندی و می خوردی.
گاهی هیچ بویی نداشتن هم خودش خاطره است، می شود اتاق دایی فیروز و جا سیگاری کُره اش که تا آنجا بود حظ می کردی که بچرخانیش و بازیش بدهی، وقتی آمد توی قفسه و عادی شد واسترسی نبود از سر رسیدن مادر لذت نداشت. بویی نداشتن مثل کتابخانه ی بابابزرگ می شود که جرئت نمی کردی دست بزنی که مبادا مادر بفهمد و…
و بوی نان و آتش که فقط می شود بوی تنور آبا، آن موقع که تنور بیشتر به پا بود.
و همه از اینجا شروع شد که بوی پلو دودی نذری همسایه پیچیده بود توی خانه و می بَردم خانه ی عمه، و اتاق که از سر بیکاری برای هزارمین بار کتاب داستانهای ورق ورق شده ی نسیم را می خواندم و برای هزارمین بار صفحه ی پاره شده ی “دوستی خاله خرسه” را حدس می زدم!
انسانیم و شرقی و ایرانی و خاطرات مشترک…
* “مادر” و “آبا” ، مادربزرگام هستن.
……………………..زمزمه های کودکی………………………
دست به دست دختران زیبا، مـــــیشکنیم ما دست پادشاه را، لااااااای لا لای ،لای، لالا، لالا، لای لای…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۸ تیر ۸۹ | ۳ نظر »
هوالحق
.
- از کرامات شیخ ما چه عجب؟
- هیچی رفت تو اون همه سر و صدا کنکور داد!
.
پ.ن.تخففوا، تفلحوا…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۱ تیر ۸۹ | ۶ نظر »
هوالحق
بهار توی حیاط خانه ی ما اینطور آمد، توی دل ما اما، فقط خدا دید که چطور آمد و چطور رفت…
.
پ.ن.ایلک باهار گلدی
موضوعات: احساساتی شدنای من | تاریخ: ۲۷ خرداد ۸۹ | ۴ نظر »
- من آدم خوشبختیم نه واسه هدیه های خوبی که دارم، واسه خواهر و برادر و دوستای محشری که دارم!
…………………
پ.ن.با شرمندگی سه هدیه ی عزیز به خاطر در دسترس نبودن جا افتادن.
پ.ن.برای اعترافات نکرده یا در گوشی کرده ی پست قبل هم ممنونم.
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۰ خرداد ۸۹ | ۱۰ نظر »
هوالحق
.
چه اسفند ها… آه!
چه اسفند ها دود کردیم!
برای تو ای روز اردی بهشتی
که گفتند این روز ها می رسی از همین راه!
-قیصر امین پور-
.
- ازتون می خوام به عنوان هدیه هر احدی که اینجا رو خوند یه اعتراف بکنه، یه اعتراف صادقانه، جسورانه، شجاعانه! در رابطه با من.مثل چیزی که به هر دلیلی هرگز بهم نگفتین. (کم کمش دیگه آخرین بد و بیراهی که تو دلت بهم گفتی.هوم؟)
.
۱۳ اعتراف من به مناسبت ۱۸ سالگی> صفحه ی دوم
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های دیگران | تاریخ: ۳۱ اردیبهشت ۸۹ | ۱۱ نظر »
هوالحق
.
کوچولو گفت: دلم می خواد دبیر ادبیاتمو محکم بغل کنم و با قد کوتاهم تو بغل بزرگش حسابی گریه کنم.
بزرگتر جلوی بغضش رو گرفت تا جدی به نظر برسه؛ بی اعتنا گفت: خجالت بکش دختر!
کوچولو گفت: چرا؟ مگه نمیگن معلم محرمه؟
بزرگتر جواب نداد.
.
کوچولو با خودش گفت: راستی راستی این آدم بزرگا چقــــــــــــدر عجیبن!
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۲۳ اردیبهشت ۸۹ | ۹ نظر »
هوالحق
بهترین خاطراتم را، بهترین آموزگارانم رقم زدند…
.
یه لبخند، یه احسنت، یه نگاه آشنا، یه نگاه تحسین، یه کلام شیرین، یه “گلین گولاغ آساخ” ، یه “بچه ها یه سوال دارم، سوال، سوال” ، یه “خوب بود، خوب نوشتی” ، یه…
.
آموزگار برای من، تداعی تقدس است.گرچه استثنا، استثناست.
و شیرین ترین لحظاتم هست آن وقت که بعد از مدتها دورادور ارادتمند استاد بودن، لحظه ی آشناییِِِِِِ ِ او فرارسید، لحظه ی لبخند!
.
امروزم که نه، همه روزم تقدیم تو…
موضوعات: تئوری بافی های من | تاریخ: ۱۱ اردیبهشت ۸۹ | ۹ نظر »
هوالحق
امروز این سرما رو یه مخلوق عزیز سوغاتی آورده. چه بهشت خنکی…
تولد یه داداش خوووووب مبارک!
موضوعات: احساساتی شدنای من, تئوری بافی های من | تاریخ: ۸ اردیبهشت ۸۹ | ۴ نظر »